می خواهم سفر کنم
من انقلابی نیستم!
این حرفم را صریح و صادقانه می زنم
من یک دیپلماتم.
ظاهر موقر و فریبنده ای دارم
نطق و دستور را خوب می دانم
من در خفای ایمانم
در پیشگاه اعتقادم
با شیطان مذاکره می کنم.
معامله می کنم.
پشت درب های بسته
طعم آن طرف آب به دهانم مزه کرده است
در نشست های غیر علنی
در دیدارهای غیر رسمی
چشمانم را به ارزانی فروخته ام.
نتیجه رایزنی های عمرم،
از دست دادن تمامیت ارضی قلبم بود.
اگرچه سلطان می داند که در خلوت،
آن کار دیگر می کنم
مهربانانه منتظر جبران است
و دفعش حداقلیست!
دست محبتش، واقعی است.
و این مرام، تنم را سیلی می زند.
کشمکشی سخت درگرفته است
میان «ریشه ها» و «برگ و بارم»
این درگیری ماه هاست شاخه هایم را خرد کرده است.
می ترسم آفتش به تنه برسد.
موریانه گناهان من، تمامی ندارند.
با اندکی امید، استعفای خود را تحویل داده ام.
می خواهم سفر کنم.
همین حالا که نه مرکبی دارم، نه توشه ای و نه همسفری.
برچسب:
نویسنده: محسن بامری
تاريخ: جمعه
9 فروردين
1392 ساعت: 0:44